تبلیغات اینترنتیclose
بروح و تن :: ارها سردر گريبان كرده ام (مهدی سهیلی )
پیچک ( مهدی سهیلی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

روح و تن


بارها سردر گريبان كرده ام
خويش را در خويش حيران كرده ام

با دل خود گفتگو ها داشتم
روح را ز تن جدا انگاشتم

مرغ روحم تا خدا پر مي كشد
ليك تن خود را به بستر مي كشد

روح من با تن ندارد آشتي
گويدم با تن چرا بگذاشتي

روح و تن نا آشنايي مي كنند
روز و شب ميل جدايي مي كنند

روح سر در عرش اعلا مي كند
تن مرا در چاه دنيا ميكشد

روح گويد شهر من از تن جداست
زانكه تن بازيچه ي آز و هواست

جاي من اندر سراي خاك نيست
خاكيان پستند و اينجا پاك نيست

اين تن خاكي به گل دل بسته است
ليك روح از چاه دنيا خسته است

روح من همچو عقابي تيز پر
مي كند تا اوج ناپيدا سفر

ليك تن همچون كلاغي دلپريش
مي زند بر جيفه ها منقار خويش

تن كلاغ و مال دنيا جيفه دان
جيفه خواري نيست كار بخردان

هاتفي در گوش من گويد مدام
مرغ جان را از چه افكندي به دام

روح تو رودست و تن مرداب تو
روح چون كشتي و تن گرداب تو

روح را در قرب حق پرواز ده
نفس بازيگوش را آواز ده

پاك شو پر نور شو مهتاب شو
رود شو بيرون از اين مرداب شو

با عجوز زندگي خوشدل شدي
همچو كودك محو آب و گل شدي

زرق و برق زندگي شادت كند
حرفي ز ويرنه آبادت كند

جهد كن از چاهك دنيا در آ
خيمه را بر كن از اين ويرانسرا

پنج حس نارسا و گنگ و كور
كي تو را هادي شود شهر نور

اين تن خاكي چو مرغ خانگيست
كاوشش در خاك از بي دانگيست

در پر او قدرت پرواز نيست
در گلويش معجز آواز نيست

بهر دانه گام در پرچين زند
پنجه و منقار در سرگين زند

مرغك بي پرو بال گند خوار
عشرتي دارد ولي در گند زار

قد قد او جلوه ي آواز اوست
بال بسته خود پرپرواز اوست

او چه داند نزهت هر باغ را
خود نديده جلوه گاه راغ را

بر فراز ابر او را راه نيست
هيچ از سير عقاب آگاه نيست

جنب و جوش وشادي اش در گلخنست
كي چنين مرغي سزايش گلشنست

او چه داند در فضاي پاك چيست
عرصه ي كنكاش او جز خاك نيست

خود نداند دامن گلشن كجاست
دسته دسته لاله و سوسن كجاست

اي برادر خاك ماواي تو نيست
اين سراي عاريت جاي تو نيست

بره آهويي ز مادر دور شد
از چميدن در چمن مهجور شد

از بيابان تا بيابان گام زد
ضجه ها هر بامداد و شام زد

از قضا با ماده گرگي يار شد
شير او نوشيد تا پروار شد

بره آهو با عدو سر كرده بود
زو خيال روي مادر كرده بود

گفت با خود كاين همان مام منست
شير گرمش شربت كام منست

بي خبر كان گرگ بود ‌آهو نبود
وانكه بايد مادري كرد او نبود

در كنار دشمن از خوشباوري
داشت از گرگ انتظار مادري

روزي آخر گرگ بر آهو پريد
سينه و قلب و تهيگاهش دريد

روزها بر بره آهو شام داد
تا طعام گرگ خون آشام شد

ما و تو هستيم آن آهوي دشت
همچو آن آهوست ما را سرگذشت

ما كه روزي جا به جنت داشتيم
چاه دنيا را بهشت انگاشتيم

گرچه از آفات دنيا خسته اين
باز هم بر رنج آن دل بسته ايم

با خود انگاريم دنيا مادر است
اي عجب اين قصه ما را باور است

غافل از آن كاين همان گرگست و بس
عاقبت ما را درد در يك نفس

مي خوراند تا گرانبارت كند
بهر صدي خويش پروارت كند

مست خشمي مست دل مست فريب
طعمه ي دنيا شوي عما قريب

واي اگر دنيا تو را غافل كند
حلق و جلق و دلق تو كامل كند

آن زمان خود طعمه ي دنيا شوي
بي خبر از جنت الماوا شوي

ما بهشتي بودهييم اي بي خبر
رخت خود زين دامگه بيرون ببر

اسب همت را از اين ميدان بتاز
بر تن خود بال پروازي بساز

اي بهشتي روي آور در بهشت
دل منه چون كدكان بر خاك و خشت

از خداييم اي رفيق با صفا
بازگشت ما بود سوي خدا

پاك شو تابشنوي بانگ از درون
گويدت كانا اليه راجعون

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : روح و تن,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 3, | بازديد : 398