تبلیغات اینترنتیclose
شتاب تاريخ :: در شهر اصفهان هنگام نيمشب (مهدی سهیلی )
پیچک ( مهدی سهیلی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شتاب تاريخ


در شهر اصفهان
هنگام نيمشب
در آشمان شوق

شادان پرنده ي دل من در صعود بود
از غرفه ي محقر خود بر فراز كوه
همچون عقاب دورنگر چشم جست و جو

بر شهر دوختم
شهري كه دور از نگه هر حسود بود
چشمان من به ددين آن عرصه شوق داشت
لبهاي من به ذكر سلام ودرود بود

نور چراغ ز پس بيشه زارها
زرد وسپيد و آبي و سرخ و كبود بود

يك سو شكوه معبد و محرابها شهر
يك سو جلال خاطره انگيز چارباغ

يك سو صفاي زنده ي زاينده رود بود
از لا بلاي شاخه ي سبز درخت ها

ديدم بسي معابد فيروزه گون ز دور
در ها همه ز آينه ديوار از بلور
قنديل هاي زرد ميان رواق ها
شرابه هاي دلكش و الوان جور جور

بس لاله هاي سرخ و فروزان و دلفريب
با چلچراغ هاي دو صد رنگ پر ز نور
گلدستهها به رنگ طلا بود و لاجورد
هر گنبدي حكايت دوران رفته داشت

وين شهر پرشكوه ز ايم باستان
رازي نهفته داشت
انديشه هاي درهم و بر هم به ذهن من چون دود مي خزيد
گويي نسيمي از دل تاريخ اصفهان

در شهر مي وزيد
سر را به روي دست نهادم غريب وار
خوابم چنان گرفت كه گويي به لحظه يي
دستي مرا ربود

ديدم به خواب عرصه ي تاريخ رفته را
در چارباغ همهمه يي هولناك بود
نا گه صداي عربده و بانگ گزمه ها
در شهر پر گشود

آواي سم و شيهه ي اسبان پيلتن
آرام را زدود
عيار شاطران و جوانان به پيش صف
در پشت سر گروه عظيم دلاوران

اندام ها چو كوه
در مشت ها عمود
بر كالبد زره
بر سر كلاهخود
مردان نيزه دار

در حالت سكوت
طبال ها همه
كوبان به روي طبل
قوال ها همه
در نغمه و سرود

از شعله هاي مشعل سوزان به هر طرف
بس هاله ها زدود
مي رفت بر هوا
همراه بوي عود
در قلب جمع چهره ي يك مرد ترسناك
چون گرگ خشمگين به دل بيشه مي نمود

در چشم ها شرار
بر ابروان گره
با سبلت سياه
با گونه ي كبود
اين مرد گرگ خوي

خونخوار عصر خويش
عباس شاه بود
در هر كنار او ز سر عجز و بندگي
خلقي هزار رنگ

يك خيل در ركوع
يك قوم در سجود
درآرزوي جاه
در جست و جوي سود
ناگاه با هراس
برخاستم ز خواب

حيران شدم به عرصه ي بيداري و شهود
ديگر نه شحنه بود و نه بانگي نه گزمه اي نه شاه و لشكري
نه مرد مركبي نه زره نه كلاهخود
دانستم آن شكوه

ون هيبت دروغ
در معبر زمان
يك لحظه خواب بود
زيرا كه عاقبت
تاريخ بي امان

زان نقش پر فريب
بگسست تار و پود
در آن سكوت شب
در خواب بود شهر
خاموش و بي سرود
آرام و بي شنود
اما در آن سكوت

تاريخ تند پوي به رفتن شتاب داشت
ميراند اسب خويش
با سرعت شهاب
در ائج و در فرود
در آن سكوت سرد
گفتم به زير لب

كو تاج و تاجدار
وان نعره ي جنود
پوسيد و خاك شد
تنديس كبر و ناز
عفريت باد و بود

اما هنوز هم
مي تافت ماهتاب
مي خواند مرغ سحر
مي رفت زنده رود

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : شتاب تاريخ*,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص1, | بازديد : 558