تبلیغات اینترنتیclose
سفر به شهر كودكي :: شبي ركاب زدم شادمان بر اسب خيال (مهدی سهیلی )
پیچک ( مهدی سهیلی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سفر به شهر كودكي

 


شبي ركاب زدم شادمان بر اسب خيال
به شهر كودكي خويشتن سفر كردم

به كوچه كوچه ي آن روزها گذر كردم
به كوچه ها كه پر از عطر آشنايي بود

به كوي ها و گذر هاي ساكت و خاموش
رهي گشودم و با چشم دل نظر كردم

به خانه ي پدري پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پاي خود ديدم

اطاق و پنجره ها رنگ مهرباني داشت
به چهره ي پدرم رونق جواني بود

نگاه مادر من نور زندگاني داشت
به ياري پدر و پشتگرمي مادر

چو طفل حادثه جو سينه را سپر كردم
در آن سرا كه پر از عطر دوستي ها بود

نگاه من به سراپاي كودكي افتاد
كه در كنار پدر مست و شاد مي خنديد

و از مصيبت فردا خبر نداشت هموز
پدر براي پسر حرفي از خدا مي زد

نواي مادر خود را شنيدم از سر مهر
ميانه ي دو نماز

به شوق كودك دلشاد را صدا مي زد
به مهرباني او عشرت دگر كردم

شتابناك دويدم به سوي مادر خويش
ز روي روشن او غرق ماهتاب شدم

مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لاي لاي دل انگيز او به خواب شدم

به عشق مادر خود سينه شعله ور كردم
به راه مدرسه طفلي صغير را ديدم

كتاب و كيف به دست
كه مست و سر به هوا راهي دبستان بود

به هر نگاه ز چشمش هزار گل مي ريخت
ز غنچه غنچه ي شادي دلش گلستان بود

ز شادماني او حظ بيشتر كردم
دوباره همره آن اسب بادپاي خيال

به روزگار غم آلود خويش برگشتم
چه روزگار سياهي چه ابرهاي غمي

نه عشق بود و نه آسودگي نه خاطر شاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه يي

چو مرغ خسته سرم را به زير پر كردم
به سوگ عمر شتابنده يي كه زود گذشت

درون خلوت خاموش ناله سر كردم
پدر به ياد من آمد كه سر به خاك نهاد

چه گريه ها كه به ياد غم پدر كردم
سپس به تعزيت مادر شكسته دلم

ز اشك دامن خود را پر از گهر كردم
خداي من غم اين سينه را تو مي داني

چه صبح ها كه به رنجي رساندمش به غروب
چه شام ها كه به اندوه سحر كردم

شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بينوايي خود خويش را خبر كردم

چه سود بردم از اين روزگار واي به من
ز دور عمر چه ماندست در كف من هيچ

سكوت غمزده ام گويدت به بانگ بلند
به جان دوست در اين ماجرا ضرر كردم

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : سفر به شهر كودكي,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص1, | بازديد : 386