تبلیغات اینترنتیclose
از بهار تا بهار:: همه گويند بهار آمده است (مهدی سهیلی)
پیچک ( مهدی سهیلی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از بهار تا بهار

 


همه گويند بهار آمده است و به هنگام بهار
باز مي رقصد و مي رقصد و مي رقصد برگ

باز مي تابد و مي تابد گل همچو چراغ
باز مي گريد ابر باز مي خندد باغ

همه گويند بهار آمده است و به هنگام بهار
باز مي جوشد و مي جوشد صد چشمه ز سنگ

جوي را مي فشرد لاله در آغوشش تنگ
از ميسايد و مي سايد قو سينه به موج

باز از رود خروشان شنوي بس آهنگ
باز مي پويد و مي غلتد بر سبزه نسيم

تا برآرد ز دل شاخه گل رنگارنگ
باز مي لغزد و مي لغزد شبنم بر گل

زان سپس همچو بلوري شود از گل آونگ
همه گويند بهار آمده است

ليك اين بار بهار آتش زاست
چه بهاري كه خزانست خزان

چشمه اش خون و گلش آتش و ابرش از دود
جاي گلبانگ و سرود

ضجه از مرغ چمن بشنو زاري از روز
شبنمش اشك و گلش سرخي خون

دشت تا دشت وطن
همه از خون شهيدست كبود

باز مي رقصد و ميرقصد و مي رقصد مرگ
باز مي افتدو مي افتد تنها به زمين

آنچناني كه به پاييز فرو ريزد برگ
چه بهاري همه درد

رفته فرياد نوحه گري تا افلاك
جاي هر قطره ي شهد

مي چكد خون شهيدان از تاك
باز مي بارد و مي بارد اندوه ز ابر

باز مي كريد و مي گريد طفلي غمناك
باز مي نالد و مي نالد مجروح ز تير

باز مي غلتد و مي افتد اشكي بر خاك
چه بهاريست كه پيدا نشود چشمه ز سنگ

همه جا چشمه ي خونست و همه آتش جنگ
باز مي نالد و مي نالد مجروح ز تير

باز مي غرد و مي غرد دشمن چو پلنگ
شهر از خون شهيدان همه دريتا درياست

خصم خونخواره در اين دريا مانند نهنگ
چه شد آن بهار

دود سرب است به بالاي سرت ابري نيست
يا اگر ابري هست

هيست كه خيزد ز هزاران دل تنگ
هيچ باراني نسيت

هر چه باران بيني
یکي سرب سياهست كه خيزد ز تفنگ

رنگ گل نيست به صحرا و اگر رنگي هست
رنگ درد است كه بنشانده زنان را در اشك

رنگ خونست كهكردست زمين را گلرنگ
چه بهاريست؟ كه گلها همه داغ

چه بهاريست؟ كه سر ها همه منگ
چه بهاريست؟ كه جانها همه درد

چه بهاريست؟ كه دلها همه تنگ
چه بهاريست؟ كه دلها همه تنگ

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : از بهار تا بهار,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 701