تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مهدی سهیلی )
پیچک ( مهدی سهیلی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پرنده يي كه پريد

 


به جز غم تو كه با جان من هم آغوشست
مرا صداي تو هر صبح و شام در گوشست

چراغ خانه ي چشم مني نمي داني
كه بي تو چشم من و صحن خانه خاموشست

قسم به زلف سياهت چنان پريشانم
كه هر چه غير تو از خاطرم فراموشست

ز چشمم اي گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتي و شبهاي من سيه پوشست

هزار شكر كه گر غايبي ز ديده ي ما
غم فراق تو با اشك من هم  آغوشست

پرنده يي كه غزلخوان باغ بود پريد
كنون ز داغ غمش باغ سينه گل جوشست

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : پرنده يي كه پريد,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 512

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اميد آخرين


زماني زيست در غمخانه ي دهر
زني غمگين زني تنها زني پاك

بسا شب ها چو شمعي تا دم صبح
گل اشكش چكيد از چشم غمناك

ولي در يك نفس از شمع جانش
برآمد و پر زد سوي افلاك

پس از مادر اميد آخرين بود
اميد آخرين هم رفت در خاك

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : اميد آخرين,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 577

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

كجا نيست

 


اگر در خلوت نور خدا نيست
تو را دردي بود كانرا دوا نيست

خدا در هر دل بيگانه پيداست
ولي بيگانه با او آشنا نيست

يكي گفتا كه ايزد در كجا هست
بدو گفتم كه اي غافل كجا نيست

فروغش در دل روشن هويداست
وليكن تيره دل گويد خدا نيست

مگر رخسار خود روشن توان ديد
در آن آينه كاندر وي صفا نيست

تو خود در جبر صاحب اختياري
كه هر پيشامدي كار قضا نيست

به سعي خود توكل را در آميز
كه راه چاره تنها سعي ما نيست

نصيب زرپرستان زردرويست
نشان روسپيدي در طلا نيست

عجب دردي بود دنيا پرستي
كه درمانش به قانون شفا نيست

بيا اي خواجه دنيا را رها كن
وگرنه جانت از چنگش رهانيست

به درويشان دلي تابنده دادند
كه يك دانگش نصيب اغنيا نيست

چه آتش ها كه در كاخ ستم ريخت
مگو ديگر اثر در ناله ها نيست

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : كجا نيست,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 678

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از خويش بيگانه


ميان ما و فرزندان حصاريست
حصاري از زمان ها وز مكانها

حصاري از دو نسل نا هماهنگ
حصاري از زمين تا آسمانها

پدر در جذبه ي افكار خويشست
پسر مستي كه هوشياري نداند

زمان در دستشان چون ريسمانست
يكي اين سو يكي آن سو كشاند

پدر با خشم مي غرد به فرزند
كه من پرورده ي دنياي خويشم

پسر چين بر جبين آرد كه اي مرد
برو من در پي فرداي خويشم

پدر گويد كه فرزندم تبه شد
پسر در دل كند او را ملامت

پدر با خشم گويد اي تبهكار
برو از پيش چشمم تا قيامت

در اين غوغا مگر مردي برآید
كه با دانش بجويد ريشه ها را

به فتواي خرد با دست تدبير
گره بندد بهم انديشه ها را

به عمري بر در مغرب نشستن
سرانجامش نفاق خانگي شد

چو شرقي خويش را در غرب گم كرد
گرفتار ز خود بيگانگي شد

سموم غرب چون بر شرق توفيد
خزان شد باغ فكر و سنت و كيش

پدر بيگانه شد با روح فرزند
پسر گمگشته يي بيگانه با خويش

چو غربي در تفكر برتري يافت
ز بيمش مرد شرقي رخنه ان كرد

بسي كوشيد غربي ليك شرقي
زين بنشست خود را نتوان كرد

چو مشرق بهر خود آسودگي خواست
ره انديشه را مغرب بر او بست

چنان كوشيد غربي در ره علم
كه پل را پيش پاي شرق بشكست

خود شرقي خويش را در خويش گم كرد
بسي كوشيد غربي در شكستنش

اگر شرقي بجويد خويش را باز
بيفتد رمز پيرزوزي به دستش

 

مهدی سهیلی

 

برچسب ها : از خويش بيگانه,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 433

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شكوه كعبه

 


مردمان بسيار اما مردمي كم ديده ام
اي بسا نا اهل را در اهل عالم ديده ام

تا به شادي مينشيني غم رسد از گرد راه
بر لب خندان هر گل اشك شبنم ديده ام

كلبه ي درويش و خواب امن او حاويد باد
كاندر ان اسباب دولت را فراهم ديده ام

حق نمايانست در آينه ي اشك يتيم
من صفاي كعبه را در آب زمزم ديده ام

گر چه طرحي در دل از آدم كشيدم تا مسيح
صورت دلخواه را در نقش خاتم ديده ام

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : شكوه كعبه,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 628

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

باشم يا نباشم

 


دوست مي دارم كه با خويشان خود بيگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت ديوانه باشم

دل به هر كس كي سپارم من در دلها مقيمم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم

آزمودم آشنايان را فغان از آشنايي
آرزومندم كه با هر آشنا بيگانه باشم

مرغ خوشخوانم و گر در حلقه ي زاغان نشينم
كي توانم لحظه يي در نغمه ي مستانه باشم

مردمي گم شد ميان آشنايان از تو پرسم
با چنين نامردان بيگانه باشم يا نباشم

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : باشم يا نباشم,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 598

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اميدهاي در گور

 


در دل هر گور تاريكي اميدي خفته است
در كنار هر گنهكاري سعيدي خفته است

هر كجا ديدي كه سروي رسته در آغوش باغ
زير پايش سرو بالاي رشيدي خفته است

لاله ي سرخي كه با داغ دلي رويد ز خاك
خود شهادت مي دهد كانجا شهيدي خفته است

بيد مجنون چون پريشان كرد گيسو باد گفت
عاشقي ديوانه زير چتر بيدي خفته است

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : اميدهاي در گور,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 794

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آزادي در قفس

 


بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
عزم ويراني من داشت و آبادم كرد

دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد

نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد

قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد

يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : آزادي در قفس,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 508

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ماهي و نهنگ

 


كره ي خاك همچو درياييست
ما همه ماهيان اين دريا

آسمان چون حباب بر سر ماست
ما شتابان ميان اين دريا

ماه و خورشيد پيش ديده ي من
زورق نقره است و كشتي زر

كس نداند كه اين دو كشتي نور
چند قرن است مي رود به سفر

زرمداران و زورمندان نيز
گر نكو بنگري نهنگانند

كه به جز بلع ماهيان ضعيف
ره و رسم دگر نمي دانند

گر جدايي نبود در صف ما
عرصه ي روزگار تنگ نبود

ماهيان گر كه متفق بودند
اندرين بحر يك نهنگ نبود

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : ماهي و نهنگ,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 548

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ملامت

 


اي دل كه مي بريدي از ما  آن دلارايي چه شد
آن بلور قامت و آن اوج زيبايي چه شد

ياد داري گونه هاي دلفرب خويش را
كو چراغ گونه هايت آن فريبايي چه شد

مخمل لب برق دندان ناز لبخند تو كو
دلبري ها را چه كردي آن دلارايي چه شد

گيسوان بر شانه ها افشاندن و ناز نگاه
گردش مستانه ي چشمان مينايي چه شد

ديده ي آينه ها حيران اندام تو بود
واي بر حال تو آن غوغاي رعنايي چه شد

با دل شاد و لب خندان چو گل غلتيدنت
در ميان پونه هاي سبز صحرايي چه شد ؟

هر طرف صد ها تماشايي ثنا خوان تو بود
آن ثنا خواني كجا رفت آن تماشايي چه شد

اي كه تنها مانده يي با خاطرات خويشتن
آنكه ميبردي هزاران دل به تنهايي چه شد

آن خرامان رفتن و آن سرگراني ها كجاست
كار عشاقت كه سر ميزد به رسوايي چه شد

اي بسا شبهاي رويايي كه بودي شمع جمع
اينك اي تنها بگو شبهاي رويايي چه شد

نوبت پيري زمان ناتواني ها رسد
آن جواني ها كجا رفت آن توانايي چه شد

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : ملامت,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص 8, | بازديد : 667

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گرفتم آن همه باشد

 


سكوت مي كشدم ذوق نغمه خواني كو
مجوي نكته زمن حال نكته داني كو

كجاست عشق كه جان مرا برافروزد
وفا و مهر چه شد عطر مهرباني كو

شبي كه همره ياران مهربان تا صبح
صفا كنيم به مهتاب پرنياني كو

طلوع آن شب روشن كه با نگاه خيال
نظر كنيم به گلهاي آسماني كو

فرشته يي كه به ناز دو چشم جادويي
به هر نگاه بوسه ي نهان كو

زبان درد مرا هيچ كس نمي داند
صفاي همدلي و لطف همزباني كو

گل محبت و گلزار دوستي پژمرد
وگر كه يافت شود حال باغباني كو

يكي كه دل بربايد به يك نگاه كجاست
نياز عاشقي و ناز دلستاني كو

دريغ و درد كه پيري رسيد و عمر گذشت
گرفتم آن همه باشد بگو جواني كو

 

 

مهدی سهیلی

 

برچسب ها : گرفتم آن همه باشد,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 913

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

هماي ذوق و هنر

 

 


خداي من همه اشكم نظر به چشم ترم كن
شكسته خاطر دهرم از اين شكسته ترم كن

دل فسرده ي بي عشق را به سينه نخواهم
مرا در آتش شوقي بسوز و شعله ورم كن

روا مدار كه لب از نواي عشق ببندم
نديدم مرغ شب و يار بلبل سحرم كن

در آن نفس كه سپاه هوس به جنگ من آيد
توان حمله بياموز و نغمه ي ظفرم كن

زمانه بي هنري مي خرد زمان هنر نيست
گناه رفته ببخشا و فارغ از هنرم كن

تو اي رفيق موافق به مهر پنجره بگشا
از يان هواي غم آلود زندگي بدرم كن

كجاست خلوت دل تا ز هاي و هو بگريزم
به كوي بي خبري گر گذر كني خبرم كن

هماي ذوق و هنر بودم به خاك تپيدم
فغانم ار نشنيدي نگه بال و پرم كن

 

 

مهدی سهیلی

 

برچسب ها : هماي ذوق و هنر,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 719

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

استغنا


مردم گلچينم و از باغ سحر پا نكشم
دست اميد خود از دامن شلها نكشم

خاطر خرم ما را چه نيازي به بهار
رخت از خلوت دل جانب صحرا نكشم

ذره ام ليك ز خورشيد نخواهم مددي
با همه تشنگي ام منت دريا نكشم

غم ما به بود از شادي منت آلود
درد را مي كشم و ناز مسيحا نكشم

با چنين عمر شتابان غم امروز بسست
دم غنيمت شمرم محنت فردا نكشم

گر از اين كهنه سرا رخت سفر بايد بست
پس چرا دست طمع از سر دنيا نكشم

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : استغنا,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 705

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پاسخي از همزاد


تنها و بي اميد
بي ياور و غريب

در چاهسار سرد زمان مي گريستم
مي گفتم اي دريغ

عمري در اين سراچه ي تقدير زيستم
اما كسي نگفت

من در ميان اين همه بيگانه كيستم
عمر آن بود كه با نفس دوست بگذرد

ورنه چه عمر صد بود و چه دويستم
ز بي كسي به آينه گفتم حديث خويش

كاي هم نفس بگو كه در اين دهر چيستم
همزاد من در‌آينه با آه سرد گفت

من آيه ي غمم
بيهوده زيستم
گر هستي است اين
انگار نيستم

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : پاسخي از همزاد,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 823

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قلب لشكر


لحظه ي ميعاد تا او حلقه بر در مي زند
مرغ بي تاب دلم در سينه پر پر مي زند

هر نگاهش باغ صدرنگيست و چون صورتگران
مردم چشمش دمادم رنگ ديگر مي زند

دلرباي من مرا تنها نخواهد هيچگاه
هر كجا باشم خيالش بر دلم سر ميزند

غم هر زمان تازد به جانم باك نيست
يار من بوسه يي بر قلب لشكر ميزند

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : قلب لشكر,

موضوع : لحظه ها و صحنه ها ص7, | بازديد : 497

صفحه قبل 1 صفحه بعد